
باز آی و دل تنگ مرا مونس جان باش
وین سوخته را محرم اسرار نهان باش
زان باده که در میکده عشق فروشند
ما را دو سه ساغربده و گو رمضان باش
در خرقه چو آتش زدی ای عارف سالک
جهدی کن وسر حلقه رندان جهان باش
دلدار که گفتا به توام دل نگرانست
گو میرسم اینک به سلامت نگران باش
خون شددلم ازحسرت آن لعل روانبخش
ای درج محبت به همان مهرونشان باش
تا بر دلش از غصه غباری ننشیند
ای سیل سرشک ازعقب نامه روان باش

دوش درحلقه ی ما قصه گیسوی تو بود
تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود
دل که ازناوک مژگان تودرخون میگشت
باز مشتاق کمانخانه ی ابروی تو بود
عالم ازشورو شرعشق خبرهیچ نداشت
فتنه انگیز جهان غمزه ی جدوی تو بود
من سرگشته هم از اهل سلامت بودم
دام راهم شکن طره هندوی تو بود
بگشا بند قبا تا بگشاید دل من
که گشادی که مرا بود زپهلوی تو بود
بوفای تو که بر تربت حافظ بگذر
کزجهان میشد ودرآرزوی روی تو بود
من درد تو را زدست آسان ندهم
دل بر نکنم زدوست تا جان ندهم
از دوست به یادگار دردی دارم
کان درد به صد هزار درمان ندهم
نام تو را صدا زدم
وتمام فرشتگان با من هم صدا شدند
و شبم مهتابی شد
.
.
.
شنیده ام وقتی فرشته ای دلتنگ می شود
باران می بارد
ولی یقین دانم
اگر آدمی دلتنگ شود
عشق می بارد......
.jpg)
از در در آمدی و من از خود به در شدم
گویی که زین جهان به جهان دگر شدم
گوشم براه تا که خبر میدهد ز دوست
صاحب خبر بیامد و من بی خبر شدم
گفتم بــبینمش مــگرم درد اشتیاق
ساکن شود بدیدم و مشتاق تر شدم
دســــتم نداد رفـــــتن به پیش دوست
چندی بپای رفتم و چندی به سر شدم
تا رفتنش ببینم و گفتنش بشــــــنوم
از پای تا بسر همه سمع و بصر شدم
من چشم ازاو چگونه توانم نگاه داشت
کاول نظـــــر بدیدن او دیده ور شدم
او را خود التفات نبودش به صید من
من خویشتن اســــیر کمند نظر شدم
گویند روی سرخ تو سعدی که زرد کرد
اکسیر عشق بر مسم افتاد و زر شدم

دردم از یار اســــت و درمان نیز هم
دل فدای او شــــــد و جـان نیز هم
این که میگویند آن خوشتر ز حسن
یـار مــا ایــن دارد و آن نیــــــز هم
دوستان در پــرده می گویم سـخن
گفته خواهد شد به دستان نیز هم
هر دو عالم یک فروغ رو ی اوست
گفتــمـت پـیـدا و پـنـهان نیـز هـم
یاد بـاد آن کـاو به قصــد خــون مـا
عهد را بشکست و پیمان نیز هم
چون سر آمد دولت شبهای وصل
بگــذرد ایـــام هجــران نیــز هــم
واصـــف مـــلک سلیمان نیز هم


